تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

آخرین برگ سفرنامه باران این است...که زمین چرکین است

 

 

ای در نگاهم از همه دنیا قشنگ تر

از هر چه ناز و هر چه تمنا قشنگ تر

 

عذرا و ویس و لیلی و شیرین و دیگران...

حیرانم از تو کیست - خدایا - قشنگ تر!

 

اسطوره های عشق حقیقت نداشتند

تو واقعیتی و همانا قشنگ تر

 

بالای دست، دست زیاد است و چون تو نیست

هرگز -بدون شاید و اما- قشنگ تر

 

این است حسن روز فزونی که گفته اند

امروز دلرباتر و فردا قشنگ تر

 

باید تو را به حرمت یک گل نگاه کرد

اما نچید، چون که تماشا قشنگ تر

 

حسن تو را قیاس به دنیا نمی کنم

ای خندۀ تو از همه دنیا قشنگ تر

 

یک جلوه از کمال تو حسن است و از همه

تو نازنین تری و نه تنها قشنگ تر

 

وقتی غزل برای تو باشد عجیب نیست

گر باشد از تمام غزلها قشنگ تر!

 

******************************

 

دل از این تنگ تر نخواهد شد

اشک، خونرنگ تر  نخواهد شد

 

تا رسیدن هزار فرسنگ است

پای از این لنگ تر نخواهد شد

 

دل محکوم من به دار فنا

رفت و آونگ تر نخواهد شد

 

ساز این عشق در ردیف فراق

زین بدآهنگ تر نخواهد شد

 

اشک همزاد عشق و انسان است

دیدۀ سنگ، تر نخواهد شد

 

محو زيبايي توام اي زن

مرد از اين منگ تر نخواهد شد

 

باز تنگ غروب دلتنگی ست

دل از این تنگ تر نخواهد شد

 

*******************************

 

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم  ..

بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم ..

بگذار در خیال تو باشم ..

بگذار ..

..

بگذریم ..

این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است ...

 

************************************

 

جا مانده استــــــ ...

چیزیــــــــ ، جاییــــــــ ...  ،

که هیچــــــــگاه دیگر هیچ چیر جایش را پر نخواهد کـــــــــرد .. !

نه موهایـــــــ سیاه ،

نه دندانــــــــ های سپیـــــــد ... !

 

*************************************

 

دل نوشت ۱ :

من سِحر نمى دانم. من فقط روح ام را که بزرگ بود و سنگین گستراندم. من سِحر نمى دانم. گفتى زمستان شده اى و من دل ام به حالت سوخت و روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود، مثل چادرى روى تو کشیدم و ذکرِ عشق خواندم تا تو داغ شدى. من سِحر نمى دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو مى تپید. گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدى و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روح ام را از روى تو برچیدم. اما تو نبودى. غیب شده بودى. گفتم که سِحر نمى دانم.

 

دل نوشت ۲ :

توی یکی از همین خونه ها٬ همین نزدیکی ها٬ دلِ یکی آتیش گرفته.از روی بام هم که نیگا کنید می بینید که از توی پنجره ی یکی از این خونه ها آتیش میزنه بیرون.دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر...از ته یک خیابون دراز٬ مث یک سایه نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من میگن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره. دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سر جاش! واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه. یکی داره تو چشات غرق میشه. یکی لای شیارهای انگشتات داره گم میشه. یکی داره گُر میگیره. دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون اینهمه خونه که خفه خون گرفته اند یک خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه. یکی میخواد نیگات کنه...نه٬ میخواد بشنفتت. میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوئه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی میخواد تو چشمات شنا کنه. یکی اینجا سردشه. یکی همه اش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه. وقتی حرف میزدی٬ یکی نه به چیزهایی که میگفتی که به صدات٬ به محض صدات گوش میداد. یکی محو شده بود تو صدات.یکی دل تنگه. توی همین خونه ها.همین نزدیکی ها٬ دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه!

 

دل نوشت ۳ :

لبخندت را

برای داوینچی

و رازهای عاشقانه ات را

برای ونگوگ بفرست ..

برای من

تنها

به اندازه گنجاندن یک نام

- در قلبت -

جا بگذار ..

 

دل نوشت ۴ :

برف را دوست دارم

چون تو برف را دوست داری

ماه را دوست دارم

چون تو ماه را دوست داری

خیابان شریعتی را دوست دارم

چون تو دوستش داری

شک نکن

دوستت دارم...

 

دل نوشت ۵ :

به قول حامد عسکری :

اگه خیال تو همش باهام نیس

خلوتمو چرا خراب می کنن؟

چرا راننده تاکسیا همیشه

دوتا کرایه رو حساب می کنن؟

 

دل نوشت ۶ :

دلتنگی
 
خوشة انگور سیاه است
 
لگدکوبش کن
 
لگدکوبش کن
 
بگذار ساعتی
 
سربسته بماند
 
مستت می‌کند اندوه.
 
 
 
دل نوشت ۷ :

دست های ما

کوتاه بود

و خرماها

بر نخیل

ما دست های خود را بریدیم

و به سوی خرماها

پرتاب کردیم

خرما

فراوان

بر زمین ریخت

ولی ما دیگر

دست

نداشتیم...

 

حرف روز نوشت :

به قول استاد محمد رضا ترکی :

آن قدیمها
 
تخم مرغ دزدها
 
حداکثرش 
 
می شدند سارق شتر
 
آفتابه دزدها
 
سارق موتور...

تازگی
 
سقف اختلاسها نجومی است
 
دزدهای با کلاس
 
خوش لباس
 
کیسه های اسکناس...

پیشرفت
 
در تمامی زمینه ها
 
یک تمایل عمومی است!
 
 

 

+نگاشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت11:1 بعد از ظهربه قلم مهتاب | |

 

حرف که می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند که می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در کلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها ...


*********************************

 

ای مرگ دیر کردی و طاقت تمام شد


ای زخم مرهمی که جراحت تمام شد


دنیا حکایتی شد و بعد از هزار سال


یک شب به ما رسید و حکایت تمام شد

 

می خواستم برای دلم گریه سر دهم


نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد


 گفتم دریغ و وا اسفا ... خنده کرد مرگ

یعنی چه جای گریه ندامت تمام شد



می خواستم شهید شهادت شوم نشد


پنداشتم که دور شهادت تمام شد



از رستخیز واقعه روحم گذر نکرد


خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد

 

**********************************

 

بايد کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند - پرم را شکسته اند

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دوروبرم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهانهای هرزه گو

با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

 

***************************************

 

                                                سایۀ سبز بید در یک دشت...

                                               سایه یعنی امید در یک دشت

 

مرد با واپسین نفسهایش


یک نفس می دوید در یک دشت

 

از تنش قطره قطره خون و عرق

بر زمین می چکید در یک دشت

 

قطره هایی که آفتاب حریص


از زمین می مکید در یک دشت

 

آه غیر از سراب و دود  نبود


سایه هایی که دید در یک دشت

 

تشنگی بود و باد تاول خیز


صیحه ها می کشید در یک دشت

 

لحظه ای بعد بر زمین افتاد

پیکر یک شهید...

 

***********************************

 

بعدا نوشت ۱ :

-کفش نوزاد تقریبا نو برای فروش-

این کوتاه ترین داستان جهان بود اثر ارنست همینگوی....

 

بعدا نوشت ۲ :

«ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب

 فراگرفته‌است.» 

نمایشنامه طوفان اثر ویلیام شکسپیر

 

بعدا نوشت ۳ :

اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد

باشد...حلالت باد

بردی ببر دنیا و دینم را

اما بگو اینک

از نو کجا پیدا کنم دیگر

تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را

 

بعدا نوشت ۴ :

 قصه از حنجره ايست که گره خورده به بغض

 صحبت از خاطره ايست که نشسته لب حوض

 در همه آواز ها حرف آخر زيباست

 آخرين حرف تو چيست که به آن تکيه کنم

حرف من ديدن پرواز تو در فرداهاست ...

 

بعدا نوشت ۵ :

بلیط برای فروش نیست!

صندلیت را کنارم رزرو کن

فیلم زندگیم در سالن سرباز

طبقه دوم

کنار خودت

از ساعت صفر تا  هر وقت که تو خواستی

اکران می شود

لطفا اشک نریز

این ملودرام نیست...

جایی برای خندیدن روی صورتت طراحی نشده

و چشم هایت جای یک دکمه سر آستین خالیست

و من

برای چنگ زدن به این زخم مدام

چراغ های سالن سرباز را فوت میکنم ...

 

بعدا نوشت ۶ :

گردبادی از واژه های سرگردان

درمغزم پیچ میخورد

پیچ ها مهره ها را جوش می دهند

و کلمات به سمت حلقم دست و پا می زنند ...

 

بعدا نوشت ۷ :

تجربه خوبی بود خواندن "شطرنج با ماشین قیامت" ...

 

تبریک نوشت :

انتخاب  "حق السکوت" را به عنوان کتاب فصل به استاد سیار تبریک عرض می کنیم ...

 

 

+نگاشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت0:39 قبل از ظهربه قلم مهتاب | |

 

 

  پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

 

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

 

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

 

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌ 

 

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

 

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

 

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

 

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

 

****************************************

 

وه که چه پرسوز و گداز است این!

قصۀ محمود و ایاز است این

 

غارت دین و دل او کرده است

وای مگر ُترکِ طراز است این؟!

 

آه چه حسنی ست هویدا در آن

کاین همه در سوز و گداز است این؟!

 

سحر و طلسم است مگر در میان

یا که مگر شعبده باز است این

 

قهر نمود و به کناری نشست

قهر نگو...عشوه و ناز است این!

 

حکمت مشاء فرومانده است

غرق شگفتی که چه راز است این

 

هرچه پریچهره از او بهره مند

بس که هنرپیشه نواز است این!

 

از کرمش گرم طواف است آن

راهی صحرای حجاز است این

 

هیچ نشد خسته و هی حرف زد...

وه چقَدَر روده دراز است این!

 

حاشیه اش امن تر از متن ماست

حاشیۀ حاشیه ساز است این!

 

***

 

مزرعه در معرض آسیبهاست

پشت چَپَر ردّ گراز است این؟!*

*چپر: پرچین

 

***************************************

 

ساعت سه بار زد بـــــه سرم: دنگ! دنگ! دنگ!

یک مرد... یک فرشته... نه! یک تکه قلب سنگ

 

کـــــــــه رو به روی قصه من ایستاده بود

با یک نگاه خسته... و یک خنده قشنگ

 

می گفت عاشقم شده بودی؟! دفـــاع کن

با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت! ـ بجنگ

 

می گفت پشت این همه در هیچ چیز نیست

جـــــــز سرنوشت، مرگ، غروبی سیاه رنگ

 

من ایستاده بودم و هی زنگ می زدم

در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

 

ساعت سه بار... زد به سرم، عاشقش شدم

[رنگ سیاه... صحنه خـــــالی... صدای زنگ]

 

بــــــازی تمــــام بـود بـــــرای تــــــو و من و

یک قلب زنگ خورده، و حالا سه تا فشنگ

 

در دست هـــــــای خسته من تیـــــر می کشند

من را ببخش... دست خودم... بنگ! بنگ! بنگ!

 

****************************************

 

بعدا نوشت ۱ :

پس از تو،خط قرمز می گذارم

پس از هر بی تو، هرگز می گذارم،

مبادا واژه ها دستت بگیرند!

(تو) را در یک پرانتز می گذارم!

 

بعدا نوشت ۲ :

از من بگذر ... شبیه بک آمبولانس ِ پر ، از کنار یک تصادف ....این واقعیتیست که

 در درون ما اتفاق افتاده است ...
 
 
 
بعدا نوشت ۳ :

بیدار شده ام..از خواب و خیالی که تمام ام را در بر گرفته بود!

و حالا نشسته ام...در اتاقی سرد که از بیرون پنجره اش باد می آید.

در لابه لای بادی که معلوم نیست از کجا آمده است..فقط حتم دارم که ساعتی پیش از من

گذشته است!

از ترس بادی که با خودش خیال می آورد پنجره را میبندم...

 

بعدا نوشت ۴ :

به قول مصطفی مستور :

هر کس روزنه ای است به سوی خداوند...اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود...

 

 

+نگاشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت6:56 بعد از ظهربه قلم مهتاب | |